باید بگذاریشان کنار قلبت و هر روز تماشاشان کنی...
ما خانه به دوشان، غم سیلاب نداریم...
باید بگذاریشان کنار قلبت و هر روز تماشاشان کنی...
ولی هیچ کی نیومد بهمون بگه هوی آدم! قبل از همه اینا، نسبت به خودت مسئولی، نسبت به احساست مسئولی، نسبت به غرورت مسئولی...
پ.ن. این روزها نیز خواهند گذشت، مثل سایر روزهایی که آرزوی گذشتنشان را داشتم...
غافل از اینکه نیمه پر لیوان، لجن گرفته...
مثل خودت،
مثل خاطره هایت...
و این یعنی فاجعه...
پ.ن. این روزا خیلی نوشتنم میاد! شاید از تنهاییه...
وقتی بهمون حال میدی، میگیم که خدا دوستمون داشته و اینا...
وقتی بدبختمون میکنی، میگیم هر که در این بزم مقرب تر است، جام بلا بیشترش میدهند...
خدا وکیلی سر کار که نیستیم، هان؟
+ والا ما کلاً بی ادبیم داداش! ادبی نداریم که آموخته باشیم!!!
غافل از این به خدا دروغ هم گناهه، غیبت هم گناهه، تهمت هم گناهه، کار نکردن و پول گرفتن هم گناهه...
پ.ن. یکی از دوستان خارج رفته میگفت اینجا دینم بیشتر حفظ میشه، وقتی پرسیدم چرا، حرفی با همین مضمون بهم زد. دیدم راست میگه...
اما بیشترشان نشست روی گلو و همچنان فشار می دهد...
راستش را بگویم،
عجیب درد دارد، عجیب...
پ.ن.1 علی عطاری هم رفت، خدا پشت و پناهش
پ.ن.2 منفورترین مکان زندگیم، شده فرودگاه امام خمینی
لطف دیگران رو به حساب وظیفه-شون نذاریم، همونطور که وظیفه خودمون رو هم نباید به حساب لطف به دیگران بذاریم!